زیارت عاشورا
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
«ایهاالناس بدانید گدای حسنم»
دیده دوست از [دیدن] عیب های محبوب، نابیناو گوشش از [شنیدن] زشتیِ نقص هایش ناشنواست . [امام علی علیه السلام]

تو کربلا؛ حمیده خاتون، دختر مسلم رو روی زانوش نشوند. گفت اگه بهت بگم که خواهرت دیگه نیست، رقیه و سکینه و فاطمه میتونن برات خواهری کنن؟ جواب داد، بله عمو جان. اگه برادرات نباشن علی اکبر و قاسم و عبدالله میتونن برات برادری کنن؟ گفت بله عموجان. اگه مادرت نباشه، رباب میتونه برات مادری کنه؟ گفت بله ای عمو جان. ابی عبدالله سرش رو پایین انداخت و فرمود اگه بابات نباشه من میتونم برات پدری کنم؟ جواب داد عموجان بسه دیگه و اشک از چشمانش جاری شد. امام نوازشش می کرد، دلداریش می داد و می گفت دخترم من هستم، عباس هست، علی اکبر هست ...

 رقیه هم نگاه می کرد...

بعد از وداع وقتی حسین داشت به سمت میدان جنگ می رفت، دید که اسب حرکت نمیکنه و سرجاش ایستاده. هر چی اسب رو حرکت می ده ایستاده و به پایین اشاره میکنه. از اسب پیاده شد و دید دختر سه سالش جلوی اسب رو گرفته. گفت چی شده دخترم چرا نمیزاری بابا بره؟ جواب داد بابا جان، یادته اونروز دختر مسلم که یتیم شده بود رو روی پات نشونده بودی و نوازشش می کردی، منم همون طوری نوازش کن. ابی عبداله رقیه خاتون رو در آغوش گرفت، بوسید، بوئید و نوازش کرد. خواست لبهای مبارک رو روی لبهای رقیه بزاره، دست سکینه اومد و مانع شد. گفت بابا مگه نمی بینی دختر مسلم داره نگاه میکنه...

تو خرابه شام؛ دلها بسوزه! یه روز که رقیه بهونه بابا رو کرده بود، سر بابا رو براش آوردن. سر رو در آغوش گرفت، لبها رو لبهای خونین و بریده بابا گذاشت و گفت، یادته بابا اونروز لبهامو نبوسیدی، عیب نداره الان من این کارو میکنم. ای کاش ...


یا حضرت رقیه سلام اله علیها

پ.ن: یتیمی درد بی درمان یتیمی ...




نوشته شده توسط : محبان الحسن | پنج شنبه 92 آبان 16 ساعت 6:41 عصر

 

بهار رویش او را به صحن گلها خواند                   

نسیم، آمدنش را به گوش دریا خواند

شبی که آمد و گل شد، سپیده می بارید                

فرشتـه بر قدم نـو رسیـده می بـــارید

طلوع طلعت او را بنفشه آذین بست                                   

هزار دست شقایق، هزار نسرین بست

سحر ستاره های گل را به باغ ها پاشید                 

زمین، غبار رهش را به آسمان بخشید

هزار خرمن خوشرنگ، خوشه خورشید                

هزار دامن گل، از هزار یـــاس سفید

چه دلنشین و شگفت و چه ناز و زیبا گفت             

شبی که غنچه­ لب را گشود و بابا گفت

طراوت نفسش جان به باغبان می داد                     

تبسمش، به خداوند عشق جان می داد

گرفت تنگ در آغوش و بوسه افشاندش               

چو جان رفته ز تن روی سینه خواباندش

دوباره آتش ذوقش ز دل زبانه گرفت                   

شکفت خنده ارباب و این ترانه گرفت

بگو دوباره قــرارم ، بگو بگو بـابـا                        

ستــاره شب تارم ، بگو بگو بــابــا

چه عاشقانه به گوش سماء و ثریا گفت                 

دل از حسیـن ربود و دوباره بابا گفت



نوشته شده توسط : محبان الحسن | پنج شنبه 88 مرداد 22 ساعت 10:7 عصر

تمام آنچه در این وبلاگ می خوانید
شعر ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام
پیش نویس قانون 2015 عاری سازی ایران از سلاح هسته ای
آقا جان بطلب یا امام رضا!
زبان حال امام حسن عسگری علیه السلام
تسلیت باد شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
آه کربلا، کربلا، کربلا
زمینه‏ ها و ریشه‏ های واقعه عاشورا در بیانات مقام معظم رهبری
غلامرضا سازگار-شعر مرثیه حضرت علی اکبر
حتما بخوانید/13واقعیت چینی که شاید نشنیده باشید
شرکت زنان در دسته های سینه زنی و زنجیرزنی /نظر فقها
[عناوین آرشیوشده]
blogکد بازی تمرکز حواس